|
قهوه اي بخوريم و گپي بزنيم و.......
|
عنوان فيلم: مرثيه اي براي يك رؤيا / Requim For A Dream

به کارگرداني: Darren Aronofsky:
محصول: 2000 زمان فيلم : 100 دقيقه
محصول USA :
بازيگران: Ellen Burstyn (در نقش Sara Goldfarb) و Jared Leto (در نقش Harry Goldfarb) و
Jennifer Connelly (در نقش Marion Silver)
فيلم نامه: Hubert Selby Jr. ، Darren Aronofsky
آهنگسازان : Clint Mansell
ساير فيلم هاي دارن آرنوفسكي كارگردان فيلم: (Pi (1998 و 2006))The Fountain
نقطه قوت فيلم : موسيقي فوق العادة و بازي Ellen Burstyn در نقشSara Goldfarb

در عرض يكهفته 3 بار اين فيلمو ديدم و باز هم براي ديدن آن عطش دارم.
فيلمي متفاوت از نظر فيلمبرداري و استفاده از كلوزآپ هاي ممتد در طول فيلم
موسيقي اين فيلم يكي از نقاط قوت و يا بعبارتي 50 درصد هويت فيلم رو تشكيل ميدهد.

داستان فيلم:سارا گلدفارب پيرزني تنها و علاقمند به شوهاو مسابقات تلوزيوني. به سارا اطلاع داده مي شود كه براي شركت در يكي از برنامه هاي تلوزيوني انتخاب شده و بايد خودش را براي برنامه آماده نمايد. و اينجاست كه كابوس سارا شروع مي شود زيرا تنها لباس مناسب او بدليل افزايش وزن سارا قابل پوشيدن نيست.

هري پسر 20 تا 23 سالة سارا كه درگير انواع و اقسام مواد مخدر به روش تزريق و استنشاق و....
ماريون دوست دختر هري و طراح لباس كه به خاطر عشقش به هري حتي حاضر نيست وقت زيادي را براي كار در بيرون بگذراند.

اين دو براي به همراه دوست هري براي رسيدن به وضعيتي با ثبات در زندگيشان و آرامش با پخش كننده هاي مواد كار مي كنند.

و نيم ساعت آخر فيلم كه بطرز شاهكاري زندگي اين چهار نفر را با دور تند و در سكانس هاي خيلي كوتاه چنان زيبا به تصوير مي كشد كه بهتر از هر توضيحي بيننده را بر جايش ميخكوب ميكند. مي توان گفت آرنوفسكي كارگران اين فيلم به نحو احسن از تصوير براي رساندن پيامش استفاده كرده و نياز زيادي به ديالوگ نديده.

ما در اين فيلم با چهار آدم طرفيم كه براي رسيدن به روياهايشان راهي را انتخاب مي كنند كه نه تنها به رويايشان نمي رسند بلكه زندگيشان به كابوسي تبديل مي شود كه حداقل براي هري و مادرش قابل جبران نيست.


اين فيلم از نظر تكنيك فيلمبرداري و همچنين نحوه روايت داستان كاملا خلاقانه عمل كرده و دوربين در خيلي از صحنه هاي آن از نگاه كاراكتر اصلي در آن سكانس الهام ميگيرد و ما چيزي را ميبينيم يا حس ميكنيم كه سارا در مواجهه با صداها در مطب دكتر مي بيند يا احساس انزجار و حالات دروني ماريون بعد از ديدار و عشقبازي با آرنولد كه كاملا به بيننده منتقل مي شود.
بهر حال اين فيلم را بارها و بارها مي توان ديد نه به اين دليل كه فهميدن آن دشوار باشد چون تصوير خيلي واضح و گويا همه چيز را بيان ميكند بلكه به خاطر موسيقي خيلي زيبا و فيلمبرداري خاص آن و استفاده كامل از تصوير براي بازگو كردن قصه.

به کارگرداني: David Lynch فيلم نامه: David Lynch
محصول:2001 محصول مشترک : USA و France
بازيگران: Naomi Watts و Laura Harring وAnn Miller و Justin Theroux
آهنگسازان : Angelo Badalamenti ، John Neff وDavid Lynch
جادة مالهلند شاخص ترين اثر كارگردان مشهور ديويد لينچ مي باشد.
قصد ندارم قصه فیلم را اینجا لو بدهم (البته واقعیتش اینه که هنوز ابهامات خودم در مورد فیلم رفع نشده است) اما مضمون کلی فیلم در مورد تمايلات و دنياي سياه درون آدمها و عذاب وجدان بعد از ارتکاب گناه است . بصورت موازی مافیای قدرت سرمایه داران را در سینمای هالیوود نشان میدهد

من توصيه ميكنم اگر تا حالا فيلمي از اين كارگران را نديده ايد با جادة مالهلند شروع نكنيد. چون يكي از پيچيده ترين فيلمهاي اين كارگردان است و اگر با سبك كاري لينچ از قبل آشنايي نداشته باشيد امكان اينكه چيزي از قصه فيلم را متوجه شويد تقريبا غير ممكن است. نکته دوم اینکه این فیلمو با هیچ فیلم دیگری مقایسه نکنید و پیش فرض های قبلی را از ذهنتون پاک کنید. و اگر بعد از دیدن احساس کردید نمی توانید ارتباط بین سکانس های فیلم را درک کنید ُ کلافه نشوید و سعی کنید هر سکانس آن را با دقت ببینید و از آن لذت ببرید. من با 3 بار ديدن فيلم هنوز نمي توانم ارتباط بين 50 درصدسكانس هاي فيلم را درك كنم.اما جالبه كه دوباره و دوباره مي توانم اين فيلم را ببينم و از هر سكانس آن جداگانه لذت ببرم. خيلي ها بعد از ديدن فيلم فكر ميكنند كه اين فيلم حرفي براي گفتن ندارد و يكسري اتفاقات بيربط پشت سر هم نشان داده مي شود .اما حتي اگر اينگونه هم فكر كرد باز هم ديدن هر سكانس فيلم به تنهايي و مستقل از ساير سكانس ها لذت بخش است.
يكي از امتيازات اين فيلم آنست كه محدوديتي براي ذهن تماشاگر قائل نيست و به تعداد تماشاگر ميتوان براي اين فيلم سناريو ساخت.اما انچه مسلم است دنياي فيلم هاي لينچ بطرز جدايي ناپذيري با توهمات و دنياي دروني قهرمانان فيلم عجين شده است.بطوري كه مرز بين واقعيت و تخيل را به سختي ميتوان تشخيص داد.
در جایی دیوید لینچ در مورد فلسفه فیلمهایش میگوید :
"زیبایی یک فیلم که بیشتر جنبه انتزاعی دارد این است که هر کس می تواند برداشت متفاوتی از آن داشته باشد...وقتی معنای یک فیلم را بجوند و در دهانتان بگذارند بلافاصله می فهمید کل ماجرا چیست...من چیز هایی را دوست دارم که جا برای رؤيا باز می گذارند.."
( به نقل از کامنتی در وبلاگ http://salam30nama.blogfa.com/)

واقعيت اين است اين دنياي دروني براي همه آدمها وجود دارد و هرچقدر هم ما سعي كنيم درونمان را به ديگران نشان دهيم اما جنبه هايي از افكار و تمايلات ما كاملا پنهان است .شايد بارها اتفاق افتاده كه خوابي ديده باشيد كه منشاء آن زندگي و اتفاقات روزمره است اما در خواب شما ، نقش بعضي آدمها ، اسم آدمها ، شكل ظاهري آدمها متفاوت از واقعيت است .اما مطمئن هستيد ماية اين خواب قسمتي از زندگي روزمرة شما و واقعياتي است كه در بيداري اتفاق افتاده است. سير حوادث وقتي كه داريد خواب مي بينيد كاملا منطقي بنظر ميرسد اما به محض بيدار شدن حتي قادر نيستید آن را براي كسي تعريف كنيد چون ايجاد ارتباط بين حوادث خواب شما ، امكان پذير نيست.
دستماية فيلم هاي اين كارگردان تلفيقي از واقعيت و دنياي دروني غيرقابل مشاهدة آدمهاست و اين دو ماهيت چنان با هم عجين مي شوند كه تشخيص يكي از ديگري به سختي امكانپذير است.
فيلم جادة مالهلند با يك مسابقه رقص شروع ميشود.سپس سكانس ماشين سواري در جاده و تهديد به مرگ زنی به اسم کامیلا توسط راننده و در نهايت تصادف و رفتار عجیب کامیلا. واردشدن بتي به لوس آنجلس و شور شوق بيش از حد او براي شروع زندگي جديد در منزل عمه اش كه يكي از هنرپيشه هاي هاليوود مي باشد. ديدن (ریتا) کامیلا در خانه عمه بتي و شروع دوستی آنها . مجادله تهیه کننده فیلم و کارگردان برای انتخاب هنرپیشه زن نقش اول و زیر بار نرفتن کارگردان و در نهایت نشان دادن ناکامی های کارگردان بدلیل مقاومت در برابر تهیه کننده و نهایتا تسلیم شده او در مقابل خواسته تهیه کننده.تلاش بتی و ریتا برای کشف هویت او و یاداوری نام دایان سلوین و جستجو برای پیدا کردنش......
بهترين سكانس ها:
- ورود بتي به آمريكا


- تست بازيگري بتي


- تست صدا در يكي از استوديوهاي هاليوود
- میکس چهره های بتي و كاميلا بعد ازعشق بازي و هنگام خواب
- مراسم باشگاه سكوت و ترانه بدون موزيك زيباي آن با صدايی بي نظير كه صداي خواننده بعد از ديدن فيلم هم توي مغز من پيچيده بود .

بازی نئومی واتس در این فیلم شاهکار است. و همچنین گریم این هنرپیشه در ۲ هویت بتی و دایان در عین سادگی کاملا متفاوت از هم و متناسب با نقشها انجام شده است.

بنظر من هر سینما دوستی اگرحداقل بکبار با دنیای فیلم های دیوید لینچ آشنا شود ۲ راه بیشتر پیش رو ندارد ،
راه اول: یا همه فیلم های این کارگردان را با اينكه ميداند گيج كننده ،كلافه كننده و نااميد كننده و مملو از كابوسهاي آزار دهنده است را با ولع و اشتیاقی زیاد می بیند و باز هم مي بيند و صبر مي كند و به اميد لحظه اي است كه بتواند كليد معماي فيلمها را درك كند و لذت فهميدن قصه را بعد از ساعنها و روزها مزه مزه کند ...
راه دوم: یا اینکه به اين نتيجه ميرسد هدف اين كارگردان فقط آزار و اذيت تماشاگر است و بنابراين برای همیشه با سینمای دیوید لینچ خداحافظی میکند ............
..... پس فقط كافيه شما هم يكبار ببينيد و بعد تصميم بگيريد
بودن یا نبودن ...مسئله این است.

نام فيلم: مردگان- The Departed كارگردان: مارتين اسكورسيزي محصول: 2006
فيلم نامه:William Monahan ، Siu Fai Mak ، Felix Chong
موسيقي متن: Howard Shore
بازيگران: Leonardo DiCaprio , Matt Damon ,Jack Nicholson ,Mark Wahlberg
در اين فيلم با دو پليس جوان در يك موقعيت مشابه به اسم كاستيگان و سوليوان مواجهيم كه هركدام در جستجوي ديگري است .يكي جاسوس پليس است در باند تبهكاران و ديگري جاسوس تبهكاران است در سيستم پليس .داستان فيلم در مورد سيستم فاسد پليس است و نشان ميدهد كه ماندگاري خيلي از جنايتكاران و گنگسترها بوسيله خود پليس تضمين مي شود. در اول فيلم دو تن از فرماندهان با اين افراد كه تازه فارغ التحصيل شده اند مصاحبه مي كنند و يكي از آنها به كاستيگان مي گويد تو ميخواهي يك پليس واقعي باشي يا اداي پليس بودن را دربياوري . و در آخر فيلم ميبينيم برگ برنده دست كسي است كه اداي پليس بودن را در مي آورد . جالبه كه در فيلم سكوت بره ها و هانيبال كه كلاريس استارلينگ بعنوان يك پليس وظيفه شناس عمل ميكند نيز دچار همين سرنوشت مي شود و وظيفه شناسي و سالم كار كردنش مانعي است در راه پيشرفت شغليش.
فيلم Departed برنده اسكار 2007 در رشته كارگرداني بود و بالاخره مارتين اسكورسيزي با اين فيلم توانست تنديس اسكار را بعد از سالها از آن خود كند.نقدهاي موافق و مخالف زيادي در مورد اين فيلم وجود دارد و نظر اكثر منتقدان اين بوده كه اين فيلم شايسه اسكار نبود و اسكورسيزي با فيلم هاي ديگري مثل راننده تاكسي يا گاو خشمگين بايد اين جايزه رو مي گرفت. اصولا فكر ميكنم نظر دادن در مورد فيلم هايي كه برنده اسكار مي شوند سخت است و ناخودآگاه اين عنوان باعث پيش داوري در مورد اين فيلمها شده و در تماشاگران ايجاد حساسيت مي نمايد.بهر حال من فكر ميكنم Departed فيلم خوب و قابل تاملي است و نقاط قوت فيلم ، كارگرداني فيلم و بازيهاي جك نيكلسون و لئوناردو دي كاپريو است.

كارگردان: Alejandro Amenábar هنرپيشه ها:Eduardo Noriega ،Penélope Cruz
سال ساخت:۱۹۹۷ فيلم نامه: Alejandro Amena'bar ، Mateo Gil
فيلم OPEN YOUR EYES يكي از كارهاي Alejandro Amenábar اسپانيايي است كه فكر ميكنم همه، اين كارگردان را با فيلم The Others بهتر مي شناسند.قبل از ديدن اين فيلم نسخه اقتباسي آنرا تحت عنوان آسمان وانيلي با بازي تام كروز و كامرون دياز و پنه لوپه كروز ديده بودم.هر دو فيلم خوب ساخته شده اما .بنظر من OPEN YOUR EYES فيلم قويتري است.
سزار پسري است كه داراي ثروت و زيبايي و دوست دختري به اسم نورياكه دلش را زده و سزار براي دك كردنش طرح دوستي با دختري بنام سوفيارا كه در مهماني تولدش حضور دارد مي ريزد اما بعد از مدت كوتاهي احساس ميكند سوفيا دختر روياهايش مي باشد و همين باعث حسادت نوريا مي شود
.در15 دقيقه اول فيلم سزار در جايي مثل زندان روي زمين نشسته و در مقابل اصرار روانكاو كه از سزاردرخواست ميكند روي صندلي بشيند سزار ميگويد نه من بايد روي زمين بشينم چون تنها چيز ي است كه مطمئنم واقعي است. و وقتي من با قصه فيلم همراه شدم من هم همين احساس را داشتم و مرز بين واقعيت و تخيل را نمي توانستم تشخيص بدهم.OPEN YOUR EYES از بعضي جهات تلفيقي از فلسفة ماتريكس و فيلم سولاريز است در ماتريكس شما با دنيايي مجازي روبرو مي شويد كه وجود خارجي ندارد و ماتريكس قادر به خلق اين دنياست و كاملا بر اين دنيا مجازي تسلط دارد و آدمها فقط يك بازيچه هستند و در سولاريز ما اقيانوسي را كشف ميكنيم كه قادر با خواندن ذهن آدمها و خلق شخصيتهاي خيالي آنها بصورت واقعي است اما در اين فيلم با وجود اينكه يك زندگي مجازي براي سزار خلق مي شود اما اختيار اين زندگي كاملا تحت سلطة فكر و ذهن سزار است يعني اينكه سزار اگر بخواهد ميتواند بهشت را فتح كند و يا ميتواند جهنم را براي خود خلق كند. و لپ كلام اينكه اين خود ما هستيم كه ميتوانيم زندگي را به كاممان شيرين كنيم يا مثل زهر تلخ. و همه چيز بستگي به خود آدم دارد. در يكي از صحنه هاي فيلم سزار در يگ رستوران خيلي شلوغ و پر سروصدا نشسته است و با شخصي كه اورا وارد زندگي مجازي نموده بر سر واقعيت و تخيل بحث مي كنند و شخص مقابل ميخواهد به سزار بقبولاند كه خودش مسئول كابوسهاي زندگيش است و كسي مقصر نيست . سزار زير بار نمي رود و اصرار دارد كه ديگران مسئول بدبختي هايش هستند و كنترل اوضاع از دست او خارج است.

سال نو مبارک و امیدوارم تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشته باشین.
همانطور که از حال و هوای وبلاگم پیداست حتما حدس زدین که حدود ۱۵ روز در استراحت مطلق قرار داشتم. شرکت و تهران و وبلاگ نویسی تعطیل تعطیل بود.
بهرحال باز هم خوشحالم که پشت تریبونم قرار گرفتم و میتونم با همه صحبت کنم. راستی سال ۸۶ رو با چه آرزویی شروع کردین؟
اصلا موقع سال تحویل بیدار بودین یا در عوالم زیر لحاف قرار داشتین ؟ من با اینکه ساعت ۱۰ شب رسیدم سقز و حدود ۱۰ ساعت توی ماشین بودم اما تا ساعت ۵/۴ نصف شب بیدار بودم.